تبليغاتX
Café Musical

نمی دونم. نمی خوام بدونم اسم حال این چند روز و هفته ی گذشته رو باید چی بذارم. تقریبا خودم رو یه سایکوز می دونستم اما طی ملاقاتی که با یک دکتر داشتم؛ بعد از کلی سوال جواب، فرمودند که من دچار افسردگی شدید شده ام. در هر حال برای خودم دیگه هیچی مهم نیست.


پ ن: تنها دلیل این حال، که تمام آدمهای دورم رو تف کردم و انداختم دور، اینه که حس می کنم تمام کسایی رو که می شناسم و منو انداختن دور، هم دوست دارم هم ازشون متنفرم. فقط به این خاطر که من خوب نیستم و اگه این رام لعنتی نبود من این چند روز کارم از جنون می گذشتو باید...

Tara

King Raam - Crash

+ Write In  2012/5/7 Time  14:38  Author  Kama  | 

 

ساعت نه بود كه از خانه بيرون زدم. يك راست رفتم بانك تا همان چندرغاز پولي كه برايم باقي مانده را بردارم تا لنگ نمانم. از بانك كه آمدم بيرون، اصلا حوصله ي خانه رفتن نداشتم. راه افتادم توي خيابان ها. خيابان ها را نگاه مي كردم و آدم هايي كه مرا نگاه مي كردند و رد مي شدند و نگاه مي كردم آسمان بي رنگ و رو و آب دهاني شهر را كه زير آن است كه مدت ها نفس مي كشم.

 

انگار همه توي اين شهر دارند مي دوند.

 

خوشم نمي آيد از كساني كه هميشه با نگاه كردن بهشان اين حس در وجودت بر انگيخته مي شود كه آن طرف يك جورايي نگران است. يك جورايي عجله دارد كه هي اين پا و آن پا مي كند. همه مي دوند و نمي دانم مي خواهند به چه چيزي برسند. الّا من. الّا من كه براي خودم راه مي روم و سيگار دود مي كنم و اصلا برايم اهميتي ندارد كه كي به كجا مي رسم يا اصلا چرا مي رسم و حتي از سر بي حوصلگي جلوي در يك مغازه مي ايستم و به هر چيزي كه توي مغازه است، خيره مي شوم. حالا مي خواهد بوتيك باشد يا كفاشي.

 

آنقدر راه رفتم كه رسيدم به كافه ريو. رفتم و پانصد گرم قهوه ترك اعلا خريدم و صاحب كافه كه اسمش را نميدانم و يك آدم ارمني است، از آنهايي كه آنقدر جذاب حرف مي زند كه دوست داري فقط آن حرف بزند و تو خيره خيره بهش نگاه كني، لبخند هاي معمولي و خشك برايم زد. انگار اصلا نمي خندد اما من مي فهميدم دارد با چشمانش مي خندد. اين را حتي از توي چروك هاي نرم پيشاني اش هم فهميدم.

 

از كافه كه بيرون آمدم حوصله ي راه رفتن را ديگر نداشتم. رفتم سوار اتوبوس شدم. توي اتوبوس پسركي دستمال كاغذي مي فروخت و مي گفت فال هم دارد تويش. خريدم كه پيش وجدانم راحت باشم. دو تا خريدم و يكي اش را از سر كنجكاوي باز كردم و هرچه گشتم فالي توش نبود. دلم براي شانس خودم سوخت.

سر كوچه، رفتم توي بغالي و چند تا تخم مرغ خريدم راه افتادم سمت خانه و سر كوچه ماشين دلارام را ديدم كه عين هميشه برق خاصي مي زد.

 

رفتم توي خانه. كفش هايم كه پايم تويش عرق كرده بود را كشيدم بيرون و هوا پر شد از بوي كفشم. نشسته بود توي راحتي سياهم و خيره مانده بود به شيشه هاي سس مايونز كه توي آن چاي مي خورم و روي ميز مانده بود و برش نداشته بودم.

 

چند روزي است همينطوري است. قبلا هم اينطوري ديده بودم اش اما هروقت اين شكلي مي شود زود بعد از چند ساعت انگار يادش رفته باشد، ديگر اخم و ماتي توي صورتش نمي بينم.

 

رفتم روبرويش ايستادم. انگار تازه من را ديده باشد يا اينكه خسته شده باشد و ديگر نتواند نمايش اجرا كند و خودش را بزند به آن راه بزند كه من را نديده مثلا.

گفتم: سلام...

گفت: سلام. خوبي! كي آمدي؟

گفتم: سلام. مرسي. الان. رفتم كافه قهوه بگيرم. تو كي اومدي؟

گفت: نيم ساعتي مي شه.

گفتم: حالت خوبه؟

گفت: آره خيلي خوبم. وقتي مي بيني كسي حالش خوب نيست و مي پرسي كه خوبي يا نه، يه حالت مسخره پيدا مي كنه.

گفتم: چي شده مگه؟

گفت: مي دوني...

گفتم: نه!

گفت: مربوط به تو مي شه.

گفتم: خوب بگو تا منم بدونم.

گفت: خودت مي دوني اما به روي خودت نمياري. من براي چي هرروز ميام اينجا. براي چي با تو ارتباط دارم؟

گفتم: خوب حتما دليل خوبي براي خودت داري ديگه.

گفت: اگر مي خواي مسخره بازي در بياري و خودت رو به خريت بزني بلند شم برم.

مي دونستم اگر بفرستم اش بره، دلش مي شكنه و من هم آدمي نيستم كه دلش را از زمين جمع كنم و بچسبونمش و بزارم سر جاش.

گفتم: نه. هرچي مي خواي بگي بگو.

گفت: من بايد بگم؟ خوشم نمياد اينقدر پا در هوا باشم.

گفتم: پا در هوا چيه؟ من هنوز با خودم درگيرم. تو چه توقعي داري از من؟ مي خواي گند بزنم بهت و اسميت كنم؟

دلارام: خوبه براي همه چيزم توجيه داري.

گفتم: مي خواي چيكار كنم؟ مي خواي به اسم من الاف باشی؟

گفت: مگر الان نيستم؟

گفتم: لعنتي مگه من خواستم كه الافم باشي؟ مگه من يه لنگه پا نگه داشتمت؟ مگر من بودم كه خواستم هرروز بلند شي بياي اينجا. من ناراحت نيستم. اصلا بيا يه تخت هم بزار كنار تخت من و پيش من بمون اما به اسم من تمومش نكن.

گفت: اما منظور من اين نبود امير.

گفتم: بيا همين الان همه چيز رو تموم كنيم و ديگه هيچ وقت حرفشو نزنيم و خلاص. اولا اگر مي بيني تو رو توي خونه و زندگي ام راه مي دم و قهوه مي دم مي خوري و سيگار مي كشي، يعني يه كوچولو، خيلي كوچولو از الافي در آوردمت. دوما، هر وقت اتفاقي برام افتاد كه خوشايند بود و منو از اين خريت و اين همه تنهايي در آورد، شايد نشستيم و راجع بهش حرف زديم. اما ديگه نمي خوام چيزي بشنوم. باور كن اگر تعلل مي كنم يا اصلا قدمي برنميدارم تا به تو كه اينقدر خوبي نزديك بشم، بخاطرِ خودتِ. به جان آنا نمي خواهم گند بزنم بهت. باور كن.

شادي پريد توي دست و پاش و صورتش و تمام تنش انگار داشت مي خنديد. راه افتاد سمت در.

گفتم: كجا؟ ناهار بمون. يه چيزي با هم مي خوريم.

گفت: بريم هيوای

گفتم: مهمون من.

گفت: باشه. پاشو.

راه افتاديم. اين بچه انگار به بزرگترين آرزوش رسيده داره زمين و زمان را هم با خوشحالي خودش سهيم مي كنه با بوق هاي مكررش. توي ماشين  هي به اين طفلك فكر كردم كه چه دارد مي كشد. اينقدر تحمل مي كند تا لحظه اي، ثانيه اي با او مهرباني كنم.

راستش باز هم يك جورايي خوشحال بودم كه دل اين دخترك چشم آبي را كه انگار همه چيز را هم آبي مي بينم نشكانده ام.

 

هار كه خورديم، گفت مي خواهد كمي توي خيابان ها ماشين سواري كند و حوصله ي جايي را ندارد. چون برايم فرقي نمي كرد و خودم هم كمي حوصله نداشتم، قبول كردم و توي خيابان ها هي چرخ زد.

 

انيگما هم داشت ميان خوشحالي وصف ناپذير دلارام و سكوت من جولان مي داد انگار. 

 

رسيديم به جايي كه يك روز از يك دخترك خوشم آمده بود. هماني كه دستان بلوري اش را از من دزديد. همان كه جوراب هاي زيادي داشت!

 

رسيديم نزديك همانجايي كه هميشه وقتي مي آمدم تا ببينمش، جست و جويم را از اينجا شروع مي كردم. پياده شدم بدون اينكه حرف بزنم.

گفت: كجا؟

گفتم: مي خوام برم يكي رو ببينم.

گفت: كي؟

گفتم: يكي كه دوستش داشتم.

رنگش پريد مثل آدم هاي احمق و انگار تمام خوشحالي هايش را فراموش كرد. انگار باور كرد. نه اينكه دروغ گفته باشم. نه.

احساسم يك احساس انتزاعي به يك دختر بچه ي چهارده، پانزده ساله ي جوراب فروش بود كه حتي اسمش را نمي دانستم.

از ماشين پياده شد.

راه افتاد دنبالم و مات نگاهم مي كرد. همانطور كه راه مي رفتيم سيگارم تمام شد و انداختم اش روي زمين و با ته كفشم روي آسفالت داغ آن وقت روز لهش كردم. انگار مالكيت آن تكه از زمين را خدا شخصا به نامش سند زده باشد. حتي يك سانتي متر هم از جايي كه قبلا ديده بودمش آنجا تكان نخورده بود. رفتم تكيه دادم به ديوار. دلارام آمد توي نقطه ي ديدم و زل زد توي چشمانم.

گفت: پس كو؟

گفتم: اوناهاش. اوني كه داره جوراب مي فروشه.

سري چرخاند، دوباره برگشت زل زد توي چشمانم با يك حالت تمسخر آميزي و دوباره نگاهش را بهت آور برد طرف دخترك و زل زد به جوراب هايش انگار.

گفت: شوخي مي كني؟

گفتم: نه.

گفت: چه با نمك. سليقت بدك هم نيستا.

گفتم: تجربه ي جالبي بود.

گفت: باهاش حرف هم زدي؟

گفتم: خلي مگه. به چه دليلي بايد باهاش حرف مي زدم. فقط به بهانه ي جوراب خريدن تونستم نزديكش بشم.

دستم را گرفت و دنبال خودش كشيد تا به دخترك رسيديم. دخترك داشت مثل هميشه خيره به زمين نگاه مي كرد. چانه اش هم چسبيده بود به سينه اش كه كوچك بود و آرام، بالا و پايين مي رفت.

گفت: سلام دختر. همه ي جورابات چند؟

- سه تاش مي شه هزار تومان.

دلارام: من مي خوام براي هر يه جوراب يه هزار توماني نو بهت بدم.

سرم رو بردم در گوش دلارام؛

گفتم: ديوونه بازي در نيار. زشته. بهش بر مي خوره!

توجهي نكرد به حرفم و صورتش هنوز روي دختر بود

گفت: بشمار ببينم چند تا جوراب داري.

دخترك شروع كرد به شمردن جوراب ها. جوراب هاي رنگ و وارنگي داشت. سفيد، صورتي، قرمز و راه راه. و فقط سفيد و خاكستري هايش مردانه بود.

- بيست و دوتا...

دلارام دست كرد و از توي كيفشش همان كيف پولي كه زنجير ازش آويزان بود و وقتي كه ازش پول خواستم آويزانش كرد به ميخ پشت در كنار عكس چه گوارا و هنوز كه هنوز است تا حرفش را مي زنم حرف را عوض مي كند و تندي از خانه مي زند بيرون. دست كرد توي كيفش و چهار تا پنج هزار توماني نو، با دو تا هزار توماني گذاشت روي هم و داد دست دختر و همه جوراب ها را ازش گرفت و انداخت توي كوله اش.

- خانم اين خيلي زياده.

گفت: آخه من جايي كه زندگي مي كنم، قيمت جوراب همين قدره خانم كوچولو. بريم امير؟

خوشحالي بيشتر از من، توي نگاه دخترك بود كه خيره مانده بود به دلارام. دلارام هم انگار داشت بال در مي آورد كه كار خوبي كرده.

منم مي خنديدم و خنده توي دلم بود نه روي لب هايم.

 

مي خنديدم به كارها و زندگي و روزهاي آب دهاني ام.

 

راه افتاديم سمت خانه. توي ماشن هنوز مي خنديد و خوشحال بود و هي راجع به تقسيم جوراب ها حرف مي زد و شوخي مي كرد. من هم با خنده هاي مسخره، خيابان ها و آدم ها را ديد مي زدم.

 

+ Write In  2012/5/2 Time  15:36  Author  Kama  | 

اینجا تهران

کافه میرا

من یک ف.ا.ح.ش.ه ی مغزی هستم...


پ ن: Pedix: هر کسی و نشناسم تو کامران و خوب میشناسم که اصلا آدم با ادبی نیستی که بخوای با چهار تا فحش مثلا رکیک خجالت بکشی ... ولی ای کاش از این خجالت می کشیدی که شدیدا آدم دو رویی هستی ... من با بیان نظرت اصلا مشکلی ندارم ولی حداقل دنبال دلایل محکم تری میگشتی که فکر نکنم با یه فاحشه مغزی در حال بحثم ...

+ Write In  2012/3/30 Time  17:52  Author  Kama  | 

خوبی این عید فقط تموم شدن زمستونه.

بقیش شهین مهینه...

Woven Hand - Truly Golden

Woven Hand - Dirty Blue

Hossein Panahi - ChakameE Baraye Tabe

پ ن: جاده ی شیراز. من. شب. هدفون مارک دار لعنتیم. صدای وون هند. این سه تا آهنگ..

+ Write In  2012/3/21 Time  11:3  Author  Kama  | 

زمستان

اه

لعنت به این زمستان که تمام تابستان آرزوی آمدنش را کردم.

لعنت

+ Write In  2012/3/18 Time  12:25  Author  Kama  | 

*خانوم شما Winter Shaker من هستيد.

 

Woven Hand

Woven Hand - Winter Shaker

پ ن: *

+ Write In  2012/2/23 Time  20:37  Author  Kama  | 

یادم می آید شما را. یادم می آید وقتی را که مجری برنامه ی V.O.A توی یکی از مصاحبه هایش با شما، در مورد اتفاقات اخیر ایران از شما پرسید و شما با یک حالت نمایشی فرمودید: هیچ چیز نمی گویم فقط یک دقیقه سکوت می کنم. تازه آنجا فهمیدم که از شما خوشم که نمی آید هیچ، بدم هم می آید. راستش را بخواهید فکر می کنم شما هم برادر من دلتان برای این مملکت تنگ شده و حالا به.....افتاده اید و دست به دامن یغما گلرویی شده اید. انگار یادتان رفته تا همین چند وقت پیش کسی جرات نداشت آهنگ هایتان را توی یک جمع گوش کند. می دانی برادر؛ شما از آن دسته از آدم هایی هستی که فکر می کنی روشن فکر هستی. بعد یک آدم اجتماعی هم هستی و برای مردم و از مردم و از داخل داخل مردم می خوانید. آنوقت نصف متن های آهنگهایتان مربوط می شود به کمر به پایین و حرف های داخل شلواری. درست نمی گویم برادر؟ فکرش را که می کنم می بینم آهنگ هایت را حتی از خجالت نمی شود توی خلوت خلوت خودت هم گوش کنی. شاید حالا اوضاع مملکت فرق کرده که می خواهی برگردی. شنیده ام گفته ای اگر بدانم تا پایم برسد به ایران توی همان فرودگاه اعدامم می کنند، برمی گردم. چه شده است برادر؟ شما فقط بلد هستید از توی یک اتاق شیشه ای حرفهایتان را بریزید توی گوش مردم. نکند می ترسید بیایید و اعدامتان نکنند و کف پاهایتان را با ترکه آلبالو فلک کنند و آن طره پریشان را از ته بتراشند؟ نه برادر من. نه! اینطور نمی شود محبوب بود. شاید آن ویدئو که از آن گفتم، و انگار پشت صحنه وقت گذاشته بودید تا آنگونه باشد را هیچ وقت پخش نمی کردی.

حالا شما مثل آدم هایی که این دل صاحب مرده را می شکنند منفوری. خیلی منفور.

پ ن: با احترام به همه ی آنهایی که آقای نجفی را دوست دارند. موسیقی است دیگر.

+ Write In  2012/1/29 Time  20:0  Author  Kama  | 

 

تابستان لبانت از تابستان خدا هم گرمتر است...

 

پ ن: فرِدی مرکوری (به انگلیسی: Freddie Mercury) با نام اصلی فرّخ بُلسارا (به گجراتی: ફ્રારુક બલ્સારા)‏ (۵ سپتامبر ۱۹۴۶ م. در زنگبار - ۲۴ نوامبر ۱۹۹۱ م. در لندن) ترانه‌سرا و خواننده گروه کوئین بود. او از پدر و مادری زرتشتی از پارسیان اهل گجرات در زنگبار در کشور تانزانیا به دنیا آمد.او به بیماری ایدز مبتلا شد و در ۴۵ سالگی به علت ذات‌الریه در لندن درگذشت. ادامه

 

 Queen - Bohemian Rhapsody Killer Live

Queen - Bohemian Rhapsody


Continue
+ Write In  2011/12/31 Time  16:37  Author  Kama  | 

سپید و سیاه

و تو

و ما که توی این نا اصلی صدای اصلانی گیر افتاده ایم

و کسی هم یقه ی این لعنتی ها را نمی گیرد که بابا

خفه شدیم

بس است اینهمه نا اصلی این آدم

سپید هستی و سیاه هستم که توی این روزهایی بی تابی خودت و خودم

هی دائم خدا دلت را می شکنم و مرگ باش می گویمت

سیاه هستم که هی این ذهن مغشوش تو را می راند

اه

خسته نباشم از اینهمه نا مهربانی

خسته نباشم واقعا"...

خسته نباشد خدا که توی این پاییز مثلا لعنتی

اینهمه سرما را به خورد ما بیچارگان می دهد.

و واقعا خسته نباشد مدیر محترم کارخانه دخانیات بهمن...

 

پ ن: با احترام به شخص شخیص فرامرز اصلانی

+ Write In  2011/12/1 Time  21:10  Author  Kama  | 


           
آناي عزيزم سلام

دلم براي همه تنگ شده. نمي دانم با چه زباني يا چه چيزي را به زبان بياورم كه وصف حال اين موجود ضعيف باشد. خيلي هم حالم خوب نيست. يك دوست دارم. يعني يك دوست پيدا كردم. بچه ي بدي نيست. زياد اذيتم مي كند. زياد هم حرف مي زند و گاهي سرم را درد مي آورد. از تو هم خيلي برايش گفته ام. نمي دانم چه اتفاقي توي زندگي امثال اين بچه مي افتد كه اينقدر خوش هستند اما يكي مثل من، ول كرده خانه و زندگي و خانواده اش را و كوبيده آمده توي اين شهر مذخرف آب دهاني. ديشب خواب مادر را ديدم. روبرويم بود اما خوشحال نبود كه روبرويش هستم. خوشحال نبود كه برگشتم خانه. نمي خنديد. نمي دانم اگر روزي به صرافت اين بيافتم و بخواهم دست از اين خريت بردارم و برگردم خانه، چطور مي خواهم اين كار را بكنم. نمي دانم. اين روزها، روزهاي    ندانستن هاي طولاني ست. مي بوسمت.

 

نامه را كه تمام كردم، گشتم دنبال يك پاكت خالي نامه و نامه را سه تا زدم و گذاشتمش توي پاكت و پاكت را انداختم همانجايي كه هميشه نامه ها را مي انداختم. دكلمه ي شعرهاي حسين را گذاشتم و يك راست رفتم توي حمام. احساس كرختي مي كردم. همه جايم انگار درد مي كرد. صدايش   مي آمد. شير آب سرد را باز كردم، و رفتم زير آن و نفس هاي معمولي كشيدم. كاري كه انگار برايم بزرگترين تفريح دنيا. به حسين فكر كردم   و به آناي خودم و دلارام و مادر كه چرا نمي خنديد وقتي من را ديده بود.  به خودم.

 

خودم را خشك نكرده، لباس هايم را چپاندم توي تنم و رفتم روي    صندلي ام نشستم. سيگاري روشن كردم.

 

چيزي توي دلم به اسم نگراني داشت بالا و پايين مي پريد. ساعت حدود چهار بود. راستش دلارام از بس هرروز وقت و بي وقت آمده سراغم،  نمي توانم الان با خودم كنار بيايم كه چرا نيامده. يك جورايي رضايت ندارم از بودنش، مثل روز اول كه گند زدن به تنهايي ام اما مثل تمام چيزهاي اطرافم، گرفتار عادت شده است. بهش يك جورايي عادت كرده ام.

رفتم توي تختم دراز كشيدم و خيره شدم به عكس هاي آنا كه خوابم برد.

 

ساعت حدود دَه بود. خيلي تشنه بودم. از خواب بيدار شدم. احساس ضعف هم مي كردم. دو، سه روزي بود كه چيزي درست و حسابي نخورده بودم. كمرم هم درد مي كرد و وقتي خواستم خودم را از تختم جدا كنم نتوانستم. انگار چسبيده بودم به تخت. احساس بدي داشتم. صدايي از توي آشپزخانه امد. گمان كردم كه دلارام است و باز هم آمده خانه و دارد عين كلفت ها براي خودش كار مي كند. دلارام را صدا زدم كه جوابي نيامد.

 

پيش خودم اين دليل را آوردم كه وقتي صبح داشتم ليوان ها را مي شستم، آنها را درست نگذاشتم و حالا يكي شان ليز خورده. توي همين فكر بودم كه اشكم در آمد از دردي كه داشتم مي كشيدم. براي خودم هم خيلي عجيب بود. سرم را كمي بالا آورده بودم و داشتم دنبال سيگارم        مي گشتم كه يكي دود كنم از درد، كه يك هو دلارام را توي دهنه ي     در ديدم.

تا ديد دارم گريه مي كنم، تندي دويد آمد جلوي تخت.

گفت: چي شدي؟ چرا داري گريه مي كني؟

گفتم: نمي تونم بلند بشم. كمرم درد گرفته.

آمد روي تخت، دست هايش را دراز كرد. دست هايش را دراز كرد و دستانم را گرفت و يك هو كشيدم و افتاد روي پاهايم. داد بلندي زدم از دردي كه توي تنم پيچيده بود. وقتي ديد كمرم اينقدر وحشتناك درد     مي كند، رفت از روي تخت پايين، دست چپش را گذاشت پشت گردنم و دست راست را گذاشت روي سينه ام و هل ام داد تا بخواهبم. كمي مقاومت كردم اما ديگر تنم جان اينكه مقاومت كند را نداشت. افتادم روي تخت.

گفت: چرا كمرت درد گرفته؟ اصلا واسه چي مي خواي بلند بشي؟ استراحت كن اگر كاري داشتي من برات انجام مي دم.

خيلي ناراحت شده بود انگار. شايد هم نه. من اين را از كارهايش كه هول هولكي انجام مي داد، فهميدم. چيزي نمي گفتم. هنوز داشتم گريه   مي كردم كه با يك ليوان قهوه و يك بسته بيسكوييت آمد بالاي سرم. ليوان و بيسكوييت را گذاشت روي زمين و با آستين لباسش، اشك هايم را پاك كرد.

گفت: خجالت بكش مردك.

يك جوري گفت كه انگار هزار سال سن دارم و بايد از اشك ريختنم خجالت بكشم. خنده ام گرفت از حرفش. دستش را گذاشت زير گردنم و سرم را كمي بالا آورد و ليوان را آورد نزديك لبهايم.

گفت: ببين من چطور قهوه درستم مي كنم. شايد خوشت اومد.

قهوه را كم كم ريخت توي حلقم. كمي هم بيسكوييت گذاشت توي دهانم. مزه ي خوبي داشت قهوه اي كه درست كرده بود. نه زياد شيرين بود نه قهوه ي زيادي تويش بود.

گفتم: ترشي نخوري يه چيزي مي شي.

گفت: خوبي؟ خوشحالم كه خوشت آمد.

گفتم: اگر نبودي ميمردم. كي آمدي؟

گفت: ساعت نُه بود فكر كنم.

بلند شد رفت توي آشپزخانه.

گفتم: اِ. كجا رفتي پس؟ بيا كارت دارم.

سلّانه سلّانه راهي كه تا آشپزخانه رفته بود را برگشت و خودش را رساند جلوي تختم و نشست همانجا و نگاه نمي كرد به چشمانم.

فهميدم حالش يك جورِ بدي است كه نميخواهد من بفهمم.

گفتم: چيزي شده؟

گفت: نه.

گفتم: اِ اِ. نگا. داره دماغت دراز مي شه دلارام.

جوري كه واقعا فكر كرد دارد دماغش دراز مي شود دست را كشيد روي دماغش و وقتي فهميد دارم اذيتش مي كردم زد زير خنده.

دلارام: توي خانه با بابام حرفم شده.

گفتم: چي شده؟ يعني چي حرفت شده؟

گفت: سر يه موضوعي بحثمون شده.

گفتم: خوب سر چي؟

گفت: مهم نيست.

خودم را با يك سختي و انرژي كه نمي دانم از كجا مي آمد بلند كردم. تعجب كرد. تعجب كردم. انگار داشتم تمام اين مدت را برايش فيلم بازي مي كردم كه مظلوم نمايي كنم مثلا.

گفت: اِ چرا بلند شدي؟

گفتم: تا نگي چي شده به خدا باهات حرف نمي زنم.

گفت: گفتم كه چيزي نيست. يه دعواي پدر و دختري.

گفتم: بلند شو لباساتو بپوش مي ريم خونه ي شما.

گفت: خونه ي ما؟ اين وقت شب؟

گفتم: ساكت شو. فقط بلند شو تا يه بلايي سرت نياوردم.

ديگه چيزي نگفت و تازه ديدم كه مانتو تنش نيست.

همين بود كه داد زدم سرش.

گفتم: تو چرا مانتو تنت نيست. گمشو دلارام مانتوتو بپوش مي ريم خونه ي شما.

رفت مانتوتش را كرد تنش. من هم لباسام را بزور چپاندم توي تن    خسته ام. جلوي در وقتي داشتيم از خانه بيرون مي رفتيم وقتي داشت از دهنه ي در رد مي شد، بازوي دست راستش را محكم گرفتم توي دستم و قيافه اش جوري برگشت طرفم كه ترسيدم باز هم زورش بهم بچربد و يك كتك بخورم.

گفتم: مي ريم خونتون. عذرخواهي مي كني و بعد مثل آدم اجازه مي گيري و برميگرديم خونه. فهميدي؟ دلارام به جان آنا ديگه اجازه نمي دم اسمم رو تو دهنت بچرخوني اگر امشب نري خونه و عذرخواهي نكني.

سري تكان داد و راه افتاديم و رفتيم توي ماشين و و تا ماشين را روشن كرد صداي كريس ره آ توي فضاي ماشين پخش شد. انگار فقط همين آهنگ را دارد كه هروقت سوار ماشين اش مي شوم، اين آهنگ توي فضا محو مي شود. توي فضاي دونفره اي كه هميشه پر است از دود سيگار.

 

آنقدر عصبي بودم كه هي سيگار روشن مي كردم و مي كشيدم. داشتم براي خودم، كاري كه انجام داده ام را تجزيه و تحليل مي كردم كه كار درستي كردم و شدم كاسه ي داغ تر از آش يا نه.

 

همينطور داشتم براي خودم فكر مي كردم كه رسيديم. جلوي خانه ي بزرگي نگه داشت دلارام.

پياده شد و آمد سمت من. در را باز كرد.

گفت: تو هم بيا من خجالت مي كشم.

گفتم: مسخره خجالت مي كشم يعني چي؟ برو زود برگرد.

حتما داشت به اين فكر مي كرد كه چه آدم احمقي هستم.خوب مي توانست برود توي خانه و چند دقيقه بعد بيايد و بگويد كه عذرخواهي كردم دروغكي، اما اگر اين فكر را مي كرد واقعا آدم احمقي بود چون نمي دانست كه چشمانش نمي تواند به من دروغ بگويد.

سويچ ماشين را انداخت روي پايم.

گفت: تا نياي من هم نمي رم.

چاره اي نداشتم. بايد مي رفتم. از در حياط خانه تا درب اصلي، هفت، هشت متري فاصله بود. معلوم بود آدم با سليقه اي بايد باشد باغبان   خانه شان يا كلفتشان. آن وقت شب كه حدود دوازده يا كمي بيشتر بود، چراغ هاي كوچك جالبي وصل بود كه در ارتفاع يك متري از سطح زمين گذاشته بودند و تمام گلها و درختچه ها معلوم بود.

به درب اصلي كه درب بزرگ چوبي بود؛

گفتم: مي خواي بگي من كي هستم؟

گفت: مي شناسه تو رو.

ديگه نپرسيدم كه كِي گفتي يا چرا گفتي. رفتيم توي خونه. خانه ي بزرگي بود و وسايل به شكل ساده و گاهي به شكل مسخره اي چيده شده بود.

 

چراغ هاي زيادي روشن نبود اما تمام خانه را مي توانستم ببينم. يك پيانوي بزرگ، گرامافون بزرگ طلايي رنگ، روي ديوار سمت راست هم پر بود از عكس آدم هاي بزرگ مثل پابلو نرودا، چخوف، چه گوارا، آگاتا كريستي، كافكا، باب ديلان، جان لنون، نلسون ماندلا و خيلي هاي ديگر كه چون فاصله زياد بود، نمي توانستم به خوبي ببينمشان و يا اصلا نمي شناختمشان!

 

سمت چپ هم پر بود از عكس هاي دلارام.

 

رفتم روي يك راحتي نشستم. دلارام هم رفت طبقه ي بالا. راستش از اين مبل هايي كه فقط اسمشان مبل است بدم مي آيد. از همان هايي كه تويش آدم هر احساسي دارد جز راحتي. اما توي اين راحتي كه خودم را ولو كرده بودم و رنگ قهوه اي خيلي روشن داشت، خيلي احساس راحتي   مي كردم.

دلارام آمد پايين. مانتواش را هم در آورده بود و تندي با يك شادي كه نمي توانم توصيفش كنم و تمامش توي چشمانش بود آمد پشت سرم و سرش را آورد كنار گوشم؛

گفت: اينجا ديگه خونه ي خودمونه. مي تونم حتي لخت بشم.

 

خنده ام گرفت. خيلي دلم مي خواست پدرش را ببينم. خيلي دلم مي خواست يقه ي پدرش را بگيرم و بچسبانمش به ديوار و بگويم به دختركت بگو دست از سر من بردارد. دلم مي خواست بهش بگويم كه به ابتذال كشيده مي شود اگر اطراف يك آدم گندي مثل من بپلكد.

 

داشتم براي خودم نقشه مي كشيدم كه از صداي پاهايشان فهميدم كه دارند مي آيند پايين. خودم را زياد زحمت ندادم تا جمع و جور بنشينم. همانطور كه ولو نشسته بودم روي راحتي، سيگاري روشن كردم و خيره ماندم به انتهاي پله ها. پدر دلارام كه آمد توي نقطه ي ديدم، با ديدن لباس هايش، جوري زدم زير خنده كه انگار خودش هم فهميد. دلارام  هم فهميد كه دارم به چه چيزي ميخندم.

 

يك شلوارك رنگ و وارنگ كه تا زير زانوانش بود و يكي از آن لباس هاي شل و ول كه توي فيلم ها نشان مي دهد آدم هايي كه كنار دريا هستند، مي پوشند. موهايش هم ژوليده بود و داشت همانطور كه از پله ها مي آمد پايين، با پشت دستش چشمانش را مي ماليد.

 

هنوز داشتم بلند مي خنديدم و دلم نمي خواست رعايت كنم كه جلوي پدر دلارام نشسته ام و دارم يك بند به ريشش مي خندم. رسيد روبرويم. توي اين مدت هرچه تلاش مي كردم، نمي توانستم از جايم بلند شوم.

گفتم: سلام. معذرت مي خوام. كمر دردم عود كرده، نمي تونم از جام بلند بشم.

- عليك سلام. به چي مي خندي بچه؟

گفتم: والا چي بگم.

خندم محو شد. آمد كنارم نشست و انگار داشت دنبال سيگار توي جيب شلوارش مي گشت كه پيدا نكرد.

- من برم از بالا سيگارم رو بيارم.

سيگارم را از جيبم در آوردم و گرفتم جلويش. يكي برداشت و با فندكم سيگار را برايش روشن كردم و يكي هم براي خودم در آوردم.

- خوب خوبي امير آقا؟

گفتم: ممنون. ببخشيد بد موقع مزاحم شديم.

- خواهش مي كنم.

سرش را چرخاند طرف دلارام.

- چطوري كشانديش اينجا. تو كه گفتي خيلي كله شقه؟

دلارام: خوب مگه منو نميشناسي بابايي. من از اون ديوونه ترم.

پدرش خنده ي تحسين آميزي كرد و رويش را چرخاند طرف من.

- پس امير خان گول خوردي. نه؟

تازه داشتم مي فهميدم كه چه كلاه بزرگي سرم گذاشته و همينطوري نشسته روبرويم و دارد كيف كاري را كه كرده مي كند. اول يك خط و نشاني براي دلارام كشيدم و برگشتم توي صورت پدرش زل زدم.

گفتم: امير صدام كنيد. من كه اعتراضي براي آمدن نداشتم. خوب نمي دونستم شما اينجوري هستيد.

- مگر چطوري هستم؟

گفتم: من كه شما را نمي شناسم. استناد من به چيزيه كه مي بينم. از در ورودي كه اومدم، همه چيز را خوب وارسي كردم. اون سمت ديوار، اون عكسها، اون پيانو كه خاك روش ننشسته، عكس هاي دلارام، گلهاي بيرون. همه ي اينا مي گن كه شخصيتتون جالبه. شايد هم اشتباه كنم چون آدم ها كارهايي كه مي كنند نيستن. آدمها، اگر شاعر باشند، شعرهايي كه مي نويسند نيستند، اگر فيلم مي بينند، فيلم هايي كه مي بينند نيستند، لباس هايي كه مي پوشند نيستند. آدم ها هيچ چيزي نيستند جز چشماشون. فقط چشماي آدماست كه مي تونه اين رو بگه كه توي اون آدم پر از كثافتِ يا مثلا آدمِ خيلي پاك و درستي.

- شايد!

نمي دانم چرا يك هو دلم خواست برايم پيانو بزند و مطمعن بشوم كه پيانو بلد است بزند.

گفتم: شما موسيقي هم گوش مي ديد؟

- آره. چرا گوش ندم. موسيقي خوب را بايد گوش كرد.

گفتم: چيزي هم مي تونيد بزنيد؟

خنده اي از ته دل كرد و بلند شد رفت نشست جلوي پيانو. خنده اش به اين معني بود كه؛ برو بابا.

گفتم: يكي از كارهاي بزرگ رو مي تونيد بزنيد؟

باز هم از آن خنده ها كرد. شروع كرد به زدن. بلند شدم رفتم بالاي سر پدر دلارام ايستادم. دلارام هم فقط ساكت نشسته بود روي يكي از مبل ها و داشت به من نگاه مي كرد. كمي برايم اولش مبهم بود اما وقتي موسيقي به جاي اصلي اش رسيد، چشمان من بود كه مات و مبهوت خيره مانده بود به دستانش كه چطور با آرامش روي كلاويه ها مي رقصيد. به گمانم قطعه اي بود از كلايدرمن! تمام كه شد، هنوز خيره بودم به دستانش. انگشت اشاره اش را بلند كرد و از اول تا آخر دستش را كشيد روي كلاويه ها و وقتي به اِنتها رسيد، دستش را روي آخرين كلاويه نگه داشت و برنداشت و داشت هنوز صدايش مي آمد. بلند شد. من هنوز داشتم به جاي خالي دست هاي پدر دلارام نگاه مي كردم. سرش را آورد        كنار گوشم؛

گفت: انسانهاي غم انگيزي هستند كه پيانو توي خونشون خاك مي خوره.

خنده اي از سر ذوق كردم و خيلي خنديدم. دلارام بلند شد رفت و چند دقيقه بعد با ليوان هاي بزرگ پر از نسكافه آمد. آمد روبرويم. ليوان را برداشتم.

گفتم: پس همه اش بهانه بود كه منو بكشوني اينجا نه؟

دلارام: آره ديگه.

گفتم: واقعا گولت رو خوردم. يعني اصلا نفهميدم داري سرم كلاه ميذاري.

- اينو اينجوري نگا نكنا. بخواد استغفرا... سر خدا رو هم كلاه  مي ذاره. الان آمد طوري  منو از خواب بيدار كرد، فكر كردم جوناتان ديويس آمده تو خونم. پاشيد بريد به كارتون برسيد. خوابم مياد.

خندم گرفته بود. يك جوري اين اسم را آورد انگار هرروز با هم مي روند استاديو آهنگ ركورد مي كنند.

 

يك جوري اين آدم رفت توي دلم كه دلم نمي خواست از خونش برم. خداحافظي كرد و سلّانه سلّانه رفت بالا و توي نگاهم محو شد.

با زحمت بلند شدم و خودم را رساندم پشت در.

دلارام: كجا؟

گفتم: خونه.

دلارام: حالا چرا ناراحتي؟

گفتم: هيچي. اگر بهم مي گفتي بهتر بود.

دلارام: اما قبول كن اينجوري خيلي جذاب تر بود. نه؟

گفتم: شايد. خداحافظ

دلارام: واستا مي رسونمت شازده.

رفت تندي لباس هايش را كرد تنش. توي حياط بودم و داشتم دست روي گلها مي كشيدم.

 

راه افتاديم و توي نگاه هيچ بني بشري نبوديم. آرام حركت مي كرد. سيگاري روشن كرد. اولين بار بود كه دلم نمي خواست موسيقي گوش كنم. دلم نمي آمد سكوت توي ماشين و سكوتي كه حاكم بود توي خيابان را با هر صدايي بهم برنم. كمرم هم كمي بهتر شده بود انگار.

رسيديم.

جلوي در بوديم كه كليد اَنداختم، نمي خواستم بگذارم بيايد تو اما دلم نيامد. آمد توي خانه. رفتم توي تختم.

رفت قهوه درست كرد و داد دستم. قهوه را كه خوردم، سرم را فرو كردم توي متكايم و اصلا نفهميدم با اين درد كمر چطور خوابم برد.

+ Write In  2011/10/21 Time  11:9  Author  Kama  |