تبليغاتX
Café Musical
 

تابستان لبانت از تابستان خدا هم گرمتر است...

 

پ ن: فرِدی مرکوری (به انگلیسی: Freddie Mercury) با نام اصلی فرّخ بُلسارا (به گجراتی: ફ્રારુક બલ્સારા)‏ (۵ سپتامبر ۱۹۴۶ م. در زنگبار - ۲۴ نوامبر ۱۹۹۱ م. در لندن) ترانه‌سرا و خواننده گروه کوئین بود. او از پدر و مادری زرتشتی از پارسیان اهل گجرات در زنگبار در کشور تانزانیا به دنیا آمد.او به بیماری ایدز مبتلا شد و در ۴۵ سالگی به علت ذات‌الریه در لندن درگذشت. ادامه

 

 Queen - Bohemian Rhapsody Killer Live

Queen - Bohemian Rhapsody


Continue
+ Write In  2011/12/31 Time  16:37  Author  Kama  | 

سپید و سیاه

و تو

و ما که توی این نا اصلی صدای اصلانی گیر افتاده ایم

و کسی هم یقه ی این لعنتی ها را نمی گیرد که بابا

خفه شدیم

بس است اینهمه نا اصلی این آدم

سپید هستی و سیاه هستم که توی این روزهایی بی تابی خودت و خودم

هی دائم خدا دلت را می شکنم و مرگ باش می گویمت

سیاه هستم که هی این ذهن مغشوش تو را می راند

اه

خسته نباشم از اینهمه نا مهربانی

خسته نباشم واقعا"...

خسته نباشد خدا که توی این پاییز مثلا لعنتی

اینهمه سرما را به خورد ما بیچارگان می دهد.

و واقعا خسته نباشد مدیر محترم کارخانه دخانیات بهمن...

 

پ ن: با احترام به شخص شخیص فرامرز اصلانی

+ Write In  2011/12/1 Time  21:10  Author  Kama  | 


           
آناي عزيزم سلام

دلم براي همه تنگ شده. نمي دانم با چه زباني يا چه چيزي را به زبان بياورم كه وصف حال اين موجود ضعيف باشد. خيلي هم حالم خوب نيست. يك دوست دارم. يعني يك دوست پيدا كردم. بچه ي بدي نيست. زياد اذيتم مي كند. زياد هم حرف مي زند و گاهي سرم را درد مي آورد. از تو هم خيلي برايش گفته ام. نمي دانم چه اتفاقي توي زندگي امثال اين بچه مي افتد كه اينقدر خوش هستند اما يكي مثل من، ول كرده خانه و زندگي و خانواده اش را و كوبيده آمده توي اين شهر مذخرف آب دهاني. ديشب خواب مادر را ديدم. روبرويم بود اما خوشحال نبود كه روبرويش هستم. خوشحال نبود كه برگشتم خانه. نمي خنديد. نمي دانم اگر روزي به صرافت اين بيافتم و بخواهم دست از اين خريت بردارم و برگردم خانه، چطور مي خواهم اين كار را بكنم. نمي دانم. اين روزها، روزهاي    ندانستن هاي طولاني ست. مي بوسمت.

 

نامه را كه تمام كردم، گشتم دنبال يك پاكت خالي نامه و نامه را سه تا زدم و گذاشتمش توي پاكت و پاكت را انداختم همانجايي كه هميشه نامه ها را مي انداختم. دكلمه ي شعرهاي حسين را گذاشتم و يك راست رفتم توي حمام. احساس كرختي مي كردم. همه جايم انگار درد مي كرد. صدايش   مي آمد. شير آب سرد را باز كردم، و رفتم زير آن و نفس هاي معمولي كشيدم. كاري كه انگار برايم بزرگترين تفريح دنيا. به حسين فكر كردم   و به آناي خودم و دلارام و مادر كه چرا نمي خنديد وقتي من را ديده بود.  به خودم.

 

خودم را خشك نكرده، لباس هايم را چپاندم توي تنم و رفتم روي    صندلي ام نشستم. سيگاري روشن كردم.

 

چيزي توي دلم به اسم نگراني داشت بالا و پايين مي پريد. ساعت حدود چهار بود. راستش دلارام از بس هرروز وقت و بي وقت آمده سراغم،  نمي توانم الان با خودم كنار بيايم كه چرا نيامده. يك جورايي رضايت ندارم از بودنش، مثل روز اول كه گند زدن به تنهايي ام اما مثل تمام چيزهاي اطرافم، گرفتار عادت شده است. بهش يك جورايي عادت كرده ام.

رفتم توي تختم دراز كشيدم و خيره شدم به عكس هاي آنا كه خوابم برد.

 

ساعت حدود دَه بود. خيلي تشنه بودم. از خواب بيدار شدم. احساس ضعف هم مي كردم. دو، سه روزي بود كه چيزي درست و حسابي نخورده بودم. كمرم هم درد مي كرد و وقتي خواستم خودم را از تختم جدا كنم نتوانستم. انگار چسبيده بودم به تخت. احساس بدي داشتم. صدايي از توي آشپزخانه امد. گمان كردم كه دلارام است و باز هم آمده خانه و دارد عين كلفت ها براي خودش كار مي كند. دلارام را صدا زدم كه جوابي نيامد.

 

پيش خودم اين دليل را آوردم كه وقتي صبح داشتم ليوان ها را مي شستم، آنها را درست نگذاشتم و حالا يكي شان ليز خورده. توي همين فكر بودم كه اشكم در آمد از دردي كه داشتم مي كشيدم. براي خودم هم خيلي عجيب بود. سرم را كمي بالا آورده بودم و داشتم دنبال سيگارم        مي گشتم كه يكي دود كنم از درد، كه يك هو دلارام را توي دهنه ي     در ديدم.

تا ديد دارم گريه مي كنم، تندي دويد آمد جلوي تخت.

گفت: چي شدي؟ چرا داري گريه مي كني؟

گفتم: نمي تونم بلند بشم. كمرم درد گرفته.

آمد روي تخت، دست هايش را دراز كرد. دست هايش را دراز كرد و دستانم را گرفت و يك هو كشيدم و افتاد روي پاهايم. داد بلندي زدم از دردي كه توي تنم پيچيده بود. وقتي ديد كمرم اينقدر وحشتناك درد     مي كند، رفت از روي تخت پايين، دست چپش را گذاشت پشت گردنم و دست راست را گذاشت روي سينه ام و هل ام داد تا بخواهبم. كمي مقاومت كردم اما ديگر تنم جان اينكه مقاومت كند را نداشت. افتادم روي تخت.

گفت: چرا كمرت درد گرفته؟ اصلا واسه چي مي خواي بلند بشي؟ استراحت كن اگر كاري داشتي من برات انجام مي دم.

خيلي ناراحت شده بود انگار. شايد هم نه. من اين را از كارهايش كه هول هولكي انجام مي داد، فهميدم. چيزي نمي گفتم. هنوز داشتم گريه   مي كردم كه با يك ليوان قهوه و يك بسته بيسكوييت آمد بالاي سرم. ليوان و بيسكوييت را گذاشت روي زمين و با آستين لباسش، اشك هايم را پاك كرد.

گفت: خجالت بكش مردك.

يك جوري گفت كه انگار هزار سال سن دارم و بايد از اشك ريختنم خجالت بكشم. خنده ام گرفت از حرفش. دستش را گذاشت زير گردنم و سرم را كمي بالا آورد و ليوان را آورد نزديك لبهايم.

گفت: ببين من چطور قهوه درستم مي كنم. شايد خوشت اومد.

قهوه را كم كم ريخت توي حلقم. كمي هم بيسكوييت گذاشت توي دهانم. مزه ي خوبي داشت قهوه اي كه درست كرده بود. نه زياد شيرين بود نه قهوه ي زيادي تويش بود.

گفتم: ترشي نخوري يه چيزي مي شي.

گفت: خوبي؟ خوشحالم كه خوشت آمد.

گفتم: اگر نبودي ميمردم. كي آمدي؟

گفت: ساعت نُه بود فكر كنم.

بلند شد رفت توي آشپزخانه.

گفتم: اِ. كجا رفتي پس؟ بيا كارت دارم.

سلّانه سلّانه راهي كه تا آشپزخانه رفته بود را برگشت و خودش را رساند جلوي تختم و نشست همانجا و نگاه نمي كرد به چشمانم.

فهميدم حالش يك جورِ بدي است كه نميخواهد من بفهمم.

گفتم: چيزي شده؟

گفت: نه.

گفتم: اِ اِ. نگا. داره دماغت دراز مي شه دلارام.

جوري كه واقعا فكر كرد دارد دماغش دراز مي شود دست را كشيد روي دماغش و وقتي فهميد دارم اذيتش مي كردم زد زير خنده.

دلارام: توي خانه با بابام حرفم شده.

گفتم: چي شده؟ يعني چي حرفت شده؟

گفت: سر يه موضوعي بحثمون شده.

گفتم: خوب سر چي؟

گفت: مهم نيست.

خودم را با يك سختي و انرژي كه نمي دانم از كجا مي آمد بلند كردم. تعجب كرد. تعجب كردم. انگار داشتم تمام اين مدت را برايش فيلم بازي مي كردم كه مظلوم نمايي كنم مثلا.

گفت: اِ چرا بلند شدي؟

گفتم: تا نگي چي شده به خدا باهات حرف نمي زنم.

گفت: گفتم كه چيزي نيست. يه دعواي پدر و دختري.

گفتم: بلند شو لباساتو بپوش مي ريم خونه ي شما.

گفت: خونه ي ما؟ اين وقت شب؟

گفتم: ساكت شو. فقط بلند شو تا يه بلايي سرت نياوردم.

ديگه چيزي نگفت و تازه ديدم كه مانتو تنش نيست.

همين بود كه داد زدم سرش.

گفتم: تو چرا مانتو تنت نيست. گمشو دلارام مانتوتو بپوش مي ريم خونه ي شما.

رفت مانتوتش را كرد تنش. من هم لباسام را بزور چپاندم توي تن    خسته ام. جلوي در وقتي داشتيم از خانه بيرون مي رفتيم وقتي داشت از دهنه ي در رد مي شد، بازوي دست راستش را محكم گرفتم توي دستم و قيافه اش جوري برگشت طرفم كه ترسيدم باز هم زورش بهم بچربد و يك كتك بخورم.

گفتم: مي ريم خونتون. عذرخواهي مي كني و بعد مثل آدم اجازه مي گيري و برميگرديم خونه. فهميدي؟ دلارام به جان آنا ديگه اجازه نمي دم اسمم رو تو دهنت بچرخوني اگر امشب نري خونه و عذرخواهي نكني.

سري تكان داد و راه افتاديم و رفتيم توي ماشين و و تا ماشين را روشن كرد صداي كريس ره آ توي فضاي ماشين پخش شد. انگار فقط همين آهنگ را دارد كه هروقت سوار ماشين اش مي شوم، اين آهنگ توي فضا محو مي شود. توي فضاي دونفره اي كه هميشه پر است از دود سيگار.

 

آنقدر عصبي بودم كه هي سيگار روشن مي كردم و مي كشيدم. داشتم براي خودم، كاري كه انجام داده ام را تجزيه و تحليل مي كردم كه كار درستي كردم و شدم كاسه ي داغ تر از آش يا نه.

 

همينطور داشتم براي خودم فكر مي كردم كه رسيديم. جلوي خانه ي بزرگي نگه داشت دلارام.

پياده شد و آمد سمت من. در را باز كرد.

گفت: تو هم بيا من خجالت مي كشم.

گفتم: مسخره خجالت مي كشم يعني چي؟ برو زود برگرد.

حتما داشت به اين فكر مي كرد كه چه آدم احمقي هستم.خوب مي توانست برود توي خانه و چند دقيقه بعد بيايد و بگويد كه عذرخواهي كردم دروغكي، اما اگر اين فكر را مي كرد واقعا آدم احمقي بود چون نمي دانست كه چشمانش نمي تواند به من دروغ بگويد.

سويچ ماشين را انداخت روي پايم.

گفت: تا نياي من هم نمي رم.

چاره اي نداشتم. بايد مي رفتم. از در حياط خانه تا درب اصلي، هفت، هشت متري فاصله بود. معلوم بود آدم با سليقه اي بايد باشد باغبان   خانه شان يا كلفتشان. آن وقت شب كه حدود دوازده يا كمي بيشتر بود، چراغ هاي كوچك جالبي وصل بود كه در ارتفاع يك متري از سطح زمين گذاشته بودند و تمام گلها و درختچه ها معلوم بود.

به درب اصلي كه درب بزرگ چوبي بود؛

گفتم: مي خواي بگي من كي هستم؟

گفت: مي شناسه تو رو.

ديگه نپرسيدم كه كِي گفتي يا چرا گفتي. رفتيم توي خونه. خانه ي بزرگي بود و وسايل به شكل ساده و گاهي به شكل مسخره اي چيده شده بود.

 

چراغ هاي زيادي روشن نبود اما تمام خانه را مي توانستم ببينم. يك پيانوي بزرگ، گرامافون بزرگ طلايي رنگ، روي ديوار سمت راست هم پر بود از عكس آدم هاي بزرگ مثل پابلو نرودا، چخوف، چه گوارا، آگاتا كريستي، كافكا، باب ديلان، جان لنون، نلسون ماندلا و خيلي هاي ديگر كه چون فاصله زياد بود، نمي توانستم به خوبي ببينمشان و يا اصلا نمي شناختمشان!

 

سمت چپ هم پر بود از عكس هاي دلارام.

 

رفتم روي يك راحتي نشستم. دلارام هم رفت طبقه ي بالا. راستش از اين مبل هايي كه فقط اسمشان مبل است بدم مي آيد. از همان هايي كه تويش آدم هر احساسي دارد جز راحتي. اما توي اين راحتي كه خودم را ولو كرده بودم و رنگ قهوه اي خيلي روشن داشت، خيلي احساس راحتي   مي كردم.

دلارام آمد پايين. مانتواش را هم در آورده بود و تندي با يك شادي كه نمي توانم توصيفش كنم و تمامش توي چشمانش بود آمد پشت سرم و سرش را آورد كنار گوشم؛

گفت: اينجا ديگه خونه ي خودمونه. مي تونم حتي لخت بشم.

 

خنده ام گرفت. خيلي دلم مي خواست پدرش را ببينم. خيلي دلم مي خواست يقه ي پدرش را بگيرم و بچسبانمش به ديوار و بگويم به دختركت بگو دست از سر من بردارد. دلم مي خواست بهش بگويم كه به ابتذال كشيده مي شود اگر اطراف يك آدم گندي مثل من بپلكد.

 

داشتم براي خودم نقشه مي كشيدم كه از صداي پاهايشان فهميدم كه دارند مي آيند پايين. خودم را زياد زحمت ندادم تا جمع و جور بنشينم. همانطور كه ولو نشسته بودم روي راحتي، سيگاري روشن كردم و خيره ماندم به انتهاي پله ها. پدر دلارام كه آمد توي نقطه ي ديدم، با ديدن لباس هايش، جوري زدم زير خنده كه انگار خودش هم فهميد. دلارام  هم فهميد كه دارم به چه چيزي ميخندم.

 

يك شلوارك رنگ و وارنگ كه تا زير زانوانش بود و يكي از آن لباس هاي شل و ول كه توي فيلم ها نشان مي دهد آدم هايي كه كنار دريا هستند، مي پوشند. موهايش هم ژوليده بود و داشت همانطور كه از پله ها مي آمد پايين، با پشت دستش چشمانش را مي ماليد.

 

هنوز داشتم بلند مي خنديدم و دلم نمي خواست رعايت كنم كه جلوي پدر دلارام نشسته ام و دارم يك بند به ريشش مي خندم. رسيد روبرويم. توي اين مدت هرچه تلاش مي كردم، نمي توانستم از جايم بلند شوم.

گفتم: سلام. معذرت مي خوام. كمر دردم عود كرده، نمي تونم از جام بلند بشم.

- عليك سلام. به چي مي خندي بچه؟

گفتم: والا چي بگم.

خندم محو شد. آمد كنارم نشست و انگار داشت دنبال سيگار توي جيب شلوارش مي گشت كه پيدا نكرد.

- من برم از بالا سيگارم رو بيارم.

سيگارم را از جيبم در آوردم و گرفتم جلويش. يكي برداشت و با فندكم سيگار را برايش روشن كردم و يكي هم براي خودم در آوردم.

- خوب خوبي امير آقا؟

گفتم: ممنون. ببخشيد بد موقع مزاحم شديم.

- خواهش مي كنم.

سرش را چرخاند طرف دلارام.

- چطوري كشانديش اينجا. تو كه گفتي خيلي كله شقه؟

دلارام: خوب مگه منو نميشناسي بابايي. من از اون ديوونه ترم.

پدرش خنده ي تحسين آميزي كرد و رويش را چرخاند طرف من.

- پس امير خان گول خوردي. نه؟

تازه داشتم مي فهميدم كه چه كلاه بزرگي سرم گذاشته و همينطوري نشسته روبرويم و دارد كيف كاري را كه كرده مي كند. اول يك خط و نشاني براي دلارام كشيدم و برگشتم توي صورت پدرش زل زدم.

گفتم: امير صدام كنيد. من كه اعتراضي براي آمدن نداشتم. خوب نمي دونستم شما اينجوري هستيد.

- مگر چطوري هستم؟

گفتم: من كه شما را نمي شناسم. استناد من به چيزيه كه مي بينم. از در ورودي كه اومدم، همه چيز را خوب وارسي كردم. اون سمت ديوار، اون عكسها، اون پيانو كه خاك روش ننشسته، عكس هاي دلارام، گلهاي بيرون. همه ي اينا مي گن كه شخصيتتون جالبه. شايد هم اشتباه كنم چون آدم ها كارهايي كه مي كنند نيستن. آدمها، اگر شاعر باشند، شعرهايي كه مي نويسند نيستند، اگر فيلم مي بينند، فيلم هايي كه مي بينند نيستند، لباس هايي كه مي پوشند نيستند. آدم ها هيچ چيزي نيستند جز چشماشون. فقط چشماي آدماست كه مي تونه اين رو بگه كه توي اون آدم پر از كثافتِ يا مثلا آدمِ خيلي پاك و درستي.

- شايد!

نمي دانم چرا يك هو دلم خواست برايم پيانو بزند و مطمعن بشوم كه پيانو بلد است بزند.

گفتم: شما موسيقي هم گوش مي ديد؟

- آره. چرا گوش ندم. موسيقي خوب را بايد گوش كرد.

گفتم: چيزي هم مي تونيد بزنيد؟

خنده اي از ته دل كرد و بلند شد رفت نشست جلوي پيانو. خنده اش به اين معني بود كه؛ برو بابا.

گفتم: يكي از كارهاي بزرگ رو مي تونيد بزنيد؟

باز هم از آن خنده ها كرد. شروع كرد به زدن. بلند شدم رفتم بالاي سر پدر دلارام ايستادم. دلارام هم فقط ساكت نشسته بود روي يكي از مبل ها و داشت به من نگاه مي كرد. كمي برايم اولش مبهم بود اما وقتي موسيقي به جاي اصلي اش رسيد، چشمان من بود كه مات و مبهوت خيره مانده بود به دستانش كه چطور با آرامش روي كلاويه ها مي رقصيد. به گمانم قطعه اي بود از كلايدرمن! تمام كه شد، هنوز خيره بودم به دستانش. انگشت اشاره اش را بلند كرد و از اول تا آخر دستش را كشيد روي كلاويه ها و وقتي به اِنتها رسيد، دستش را روي آخرين كلاويه نگه داشت و برنداشت و داشت هنوز صدايش مي آمد. بلند شد. من هنوز داشتم به جاي خالي دست هاي پدر دلارام نگاه مي كردم. سرش را آورد        كنار گوشم؛

گفت: انسانهاي غم انگيزي هستند كه پيانو توي خونشون خاك مي خوره.

خنده اي از سر ذوق كردم و خيلي خنديدم. دلارام بلند شد رفت و چند دقيقه بعد با ليوان هاي بزرگ پر از نسكافه آمد. آمد روبرويم. ليوان را برداشتم.

گفتم: پس همه اش بهانه بود كه منو بكشوني اينجا نه؟

دلارام: آره ديگه.

گفتم: واقعا گولت رو خوردم. يعني اصلا نفهميدم داري سرم كلاه ميذاري.

- اينو اينجوري نگا نكنا. بخواد استغفرا... سر خدا رو هم كلاه  مي ذاره. الان آمد طوري  منو از خواب بيدار كرد، فكر كردم جوناتان ديويس آمده تو خونم. پاشيد بريد به كارتون برسيد. خوابم مياد.

خندم گرفته بود. يك جوري اين اسم را آورد انگار هرروز با هم مي روند استاديو آهنگ ركورد مي كنند.

 

يك جوري اين آدم رفت توي دلم كه دلم نمي خواست از خونش برم. خداحافظي كرد و سلّانه سلّانه رفت بالا و توي نگاهم محو شد.

با زحمت بلند شدم و خودم را رساندم پشت در.

دلارام: كجا؟

گفتم: خونه.

دلارام: حالا چرا ناراحتي؟

گفتم: هيچي. اگر بهم مي گفتي بهتر بود.

دلارام: اما قبول كن اينجوري خيلي جذاب تر بود. نه؟

گفتم: شايد. خداحافظ

دلارام: واستا مي رسونمت شازده.

رفت تندي لباس هايش را كرد تنش. توي حياط بودم و داشتم دست روي گلها مي كشيدم.

 

راه افتاديم و توي نگاه هيچ بني بشري نبوديم. آرام حركت مي كرد. سيگاري روشن كرد. اولين بار بود كه دلم نمي خواست موسيقي گوش كنم. دلم نمي آمد سكوت توي ماشين و سكوتي كه حاكم بود توي خيابان را با هر صدايي بهم برنم. كمرم هم كمي بهتر شده بود انگار.

رسيديم.

جلوي در بوديم كه كليد اَنداختم، نمي خواستم بگذارم بيايد تو اما دلم نيامد. آمد توي خانه. رفتم توي تختم.

رفت قهوه درست كرد و داد دستم. قهوه را كه خوردم، سرم را فرو كردم توي متكايم و اصلا نفهميدم با اين درد كمر چطور خوابم برد.

+ Write In  2011/10/21 Time  11:9  Author  Kama  | 

-یادته

+چی رو؟

-یادته مانا رو انداختی فروز؟

+اره. با لگد بابام.

-حسودیت شد؟

+اره

-گفتم اگه به دنیا بیاد، من که فروزتم، پس عاشق مانا می مونی و منو یادت میره

+واسه حسادتت منو کشتی. مانای منو کشتی!!

-من عاشقتم کامرانم

+منم عاشقم فروز، نمیبینیم.

-لعنت به تو!


پ ن: حالم اصلا خوب نیست. به جنون واقعی رسیدم... لعنت!!!

+ Write In  2011/10/17 Time  15:43  Author  Kama  | 

آن زمان که کلاغ را انجیر بلعید

آن تو

در آغاز آفرینش، من و تو در هم آمیخته شدیم

مردیم در آغاز دگردیسی!!

توی آنجا که پشتش، دستهای پیرمردگونه اش 

به پشتش گره شده بالهایش، کلاغ!

همان گاه که رنجهای زندگی ام رنج هایت بود

و سخن نمی گفتم

و به سخره می گرفتم عشقت را

و فحش ها بود که می خورد به گونه هایت

و مشت ها بود که می خورد به سینه ات

و نمی فهمیدم که من و تو

زاده شده بودیم با هم و آمیخته شده بودیم و همان گاه مردیم آن تو

توی معده ی گل و گشاد یک کلاغ پیر

و انگار باز روزها می گذشت و ادراک رنج تو برایم مرگ بود

درد بود

غده ی چرکی بود که نمی فهمیدم عشقت را

دست های مهربانت را

که به مهر توی دستهای من عرق می کرد

و نمی فهمیدم که به من می گفتی مدام، آقا؛ تو دنیای من هستی

و حالا می بینم

که به حزن خیره می شوم به گذشته...

گذشته!!!

آخ...

چه دردی دارد این نبودن...

می سوزد انگار جایی میان سینه ام

می سوزد.

توی سینه ام

تو همیشه مانا هستی

اما کنارم، نه!

آنقدر رانده امت که دیگر رام نا شدنی گشته ای... 

+ Write In  2011/10/11 Time  12:49  Author  Kama  | 


برایم اسم می گذاری، مکث می کنی و می گویی

و من پشت اسم ام مسکون می مانم

تا ابد...


* کاما

+ Write In  2011/10/1 Time  15:22  Author  Kama  | 

- فروز

+ هوم

- فروزنده

+ هان. چیه؟ منو اینجوری صدا نکن

- هنوز ناراحتی؟

+ هنوز ناراحتم. همیشه همینجوری ام. از دست تو.

- چرا!؟ چون می گم فروز؟

+ آره. حتی توی خیالاتت هم نیستم. همیشه زجرم دادی. همیشه کاری کردی که حس کنم مال من نیستی...حتی توی داستانات. فروز...دلارام...اَه

- فروز

+ لعنت به تو

- من نمی خوام ناراحتت کنم. فقط نمی خوام کاری کنم که اذیت بشی. چی کار کنم که بی عرضم!؟

+ من می خوام خودم باشم. مال تو. مال هم. چرا اینکارو با من می کنی!!!

[Woven Hand Singin' MY RUSSIA]

- مگه نگفتی می خوای یکی از پرسوناژ داستانم باشی؟ بد کاری می کنم؟ چرا متوجه نیستی نمی خوام اسمتو به گند بکشم. آخه تو مانا تر از این حرفایی. بیام هی توی حرفامو دلمو کلمو جونم هی از تو بگم و بریزمش توی کله ی مردم که بگن من کاما نیستم؟ که بگن اینم عین همه؟ چرا همش توی حاشیه ای!؟

+ آره من همش توی حاشیه ام.

- می دونی مانا، تو همیشه راجع کمترین چیزی که توی صحبت آدم هست حرف می زنی، اون چیزی که اصلا منظور آدم نبوده. مانایی توی حاشیه.

- آهنگ رو عوض کنم!؟

- نه. می خوام بازم گوش کنم. قهوه بیارم؟

+ تلخ.

- باشه. تلخ. مثل الان حالِت. مثل حالَت حالِت


پ ن:  Woven Hand - My Russia

+ Write In  2011/9/22 Time  13:39  Author  Kama  | 

- فروزنده

+ جانم

- فروز

+ جان فروز

- سردمه

+ خوب برو زیر لحاف

- باشه اما...کو لحاف!؟ یادت نیست؟ یادت نیست فروز اونروز که سردت شده بود توی حوض آتیش اش زدم که گرم شی؟ حالا من چیکار کنم. برزم زیر کدوم لحاف؟

+ هدفونتو بذار تو گوشت آهنگ گوش کن یادت می ره. خوابت می بره

- باشه

[Woven Hand Singin' MY RUSSIA]

+ کامران

- ...

+ کامران

- ...

+ کامران قرصاتو خوردی؟ پاشو برات شیر آوردم. آخه با اون دندونا که برای خودت ساختی مگه جز شیر و کیک چیز دیگه ام می تونی بخوری؟کامران گرسنه ای؟

- ...

+ چیه چرا از حرف منطقی فرار می کنی؟ خودت کردی کامرانم! اون هدفونای مارک دار لعنتیتو درار ببین دارم باهات حرف می زنم.

- ها

+ ها نه جانم. همیشه بگو جانم

- جانم

+ پاشو برات غذا اوردم. کیک خورد کردم برات توی شیر. بیا بخور عزیزم.

- دلم صدا می ده بس که شیر خوردم

+ شنبه می ریم دکتر بعد می برمت هیوا پیتزا می خوریم. خوبه!؟

- آره. فروز

+ جانم

- یه خواب عجیب دیدم. نه که خواب باشم ها. نه. خواب نبودم. داشتم My Russia  گوش می دادم. دیدم یه اسلحه دستته، نشونه رفتی به مغزت. هی منو تهدید می کردی. من نمی ترسیدم. فقط نگاه می کردم. هنوز صدای دیوید توی گوشم بود. تو باز تهدید می کردی. تهدید می کردی که منو می کشی اما نمی دونم چرا مغز خودت رو نشونه رفته بودی. من نمی فهمم. نمی دونم. تو می دونی؟

+ آره می دونم

- به منم می گی؟

+ آره. بیا جلو. اون نرمی گوشای لعنتیتو بیار جلو تا بهت بگم...


+ Write In  2011/9/9 Time  11:28  Author  Kama  | 

 

خواستم چیزی نگم دیدم نمیشه

چی واسه خودت ردیف کردی از روزای سختیت میگی؟

اینکه آدم کسی رو که دوستش داره و باهاش مشکل پیدا کرده که چیز عجیبی نیست.

همه کسایی که اینجا یا اطرافت میبینی مشکل دارن و مشکلشون از مشکل عشق و عاشقی تو بیشتره .

الا نم فکر کنم همه اینجا فهمیدن که تو خونه دوستت میری ، سیگار میکشی ، تنهایی ، قرص میخوری ، نوشابه خانواده میخوری ، مست میکنی ، موسیقی گوش میکنی.

بسه دیگه این چیزا افتخار کردن نداره یا شاید میخوای بقیه دلشون واست بسوزه.

اینکه کسی صداش در نمیاد معنیش این نیست که مشکل نداره یا صحبت کردن بلد نیست.

من خودم با مشکلام رفیق شدم . دارم باهاشون زندگی میکنم . رفیق رفیق که نداشتم .

 الانم اگه یکی از مشکلاتم حل بشه واقعا دلم براش تنگ میشه.

این روزا واقعا انقدر زمونه بدی شده که آدم وقتی مشکلشو به رفیقش میگه رفیقش خوشحال میشه.

قضاوت اینکه من اینجوری هستم یا نه با خودت.  حتما اینجوری هستم که خیلی چیزارو اینجا باید بفهمم.

بگذریم

هم سفره ایه جدید که پیدا کردی ، به قول خودت دستتو محکم بذار رو شونش وخودتو بکش بالا .

انقدر بالا که وقتی ما رو دیدی بالا خواه اون در بیای. مثل قبل. رفیقای اینجوری کم نداشتی.

ولی وجدانآ از اون بالا سنگی چیزی نندازی رو سر ما!  مشکل به اندازه کافی داریم.

این روزا که سیگار میکشیم ، به جای اینکه ما سیگارو بکشیم ، انگار سیگار مارو میکشه.

وقتی سیگارش اینجوریه  از رفیق هیچ انتظاری نمیره.  

((ولاغیر))

 

+ Write In  2011/8/14 Time  2:1  Author  Ali  | 

همیشه می خواستم بدونم وقتی اون برگرده و من پر از شور و حالم، چطور می خوام حالم رو اینجا بنویسم. همیشه دلم می خواست که یه چیزی اینجا بنویسم که اونقدر خاص باشه که همه بفهمن چه کسی رو به دست آوردم. اما حالا فقط می خوام به اون بگم نه به شماها. بگم که چقدر خوب کردی که با همه ی بدی هایی که در حقت کرده بودم، به جایش دستایت را که همیشه توی دستم پر از عرق می شود را گذاشتی کف دستم و گفتی فراموش کن همه چیز رو. من عاشقتم. تو هم باش. من هم گفتم می باشم. گفتم! تا همیشه...

 

 Archive - Again

 Album Picture

 

پ ن: چقدر مغرورم حالا که برگشته...


Continue
+ Write In  2011/8/11 Time  17:53  Author  Kama  |